تبليغاتX
"دختران من" (نوشا و شانا = نوشانا!)
بنا به دلایلی (که هنوز خودم هم نمیدونم!!) میخوام آدرس این سایتم رو عوض کنم. انشا... لاگ بعدی در آدرس جدید. بوس و خداحافظ.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:48  توسط مامانشون اینا!  | 

وقتی که خاله مهری جون اولین حرکتهای "نی نای نای" رو بهش یاد میداد، هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر سریع این اداها به حرکات موزون و البته ناموزون هر دو (!) تبدیل بشن و دختر دومی عزیزم هم با رقص و موزیک عجین بشه.... ولی وقتی با صدای "وو-وو" جارو برقی و سشوار دستهاش میرفتن بالای سرش میفهمیدم که نه انگار یه خبرایی هست! حالا کافیه که براش آهنگهایی رو که مامانش هم جلوش باهاش کلی قر داده و خواهر بزرگش هم با جدیت تمام میکروفون به دست ادای خواننده اونو در آورده پخش کنین... نه تنها دست بلکه پاها هم مدام از زانو خم میشن و همزمان سره که که اینور و اونور میره و اون موهای فرفری خوشگل رو تاب میده.... حتی توی ماشین هم باورتون نمیشه چجوری ذوق میکنه و این دخترک غرغرو محو موزیک میشه و جیکش در نمیاد!!!! 

به هر قاب عکسی یا چیزی که به دیوار زده شده باشه هم نگاه میکنه و میگه :"مامان!" بسکه تو قابهای خونه عکس بنده به در و دیواره!

اوضاع سر کار هم خدا رو شکر خوبه.... شانایی رو یکی از دوستان نگهداری میکنن که میان منزلمون. نوشایی هم از ماه دیگه مدرسه رو میشه و البته یکروز در میون میاد همین مهد فعلی. چون تو منطقه ما دو سال اول مدارس یکروز در میونن. دیگه اینکه کم کم هواهای سرد پاییزی هم دارن هر چند وقت یکبار خودشون رو نشون میدن و من یکیو که خیلی پکر میکنن. حوصله لباس زیاد پوشیدن و پوشوندن رو ندارم! ولی دیگه از این هفته های آخر باید نهایت استفاده رو کرد که بقول دوستم عمر کوتاهه...

اگر شماها از اون مادر پدرهایی هستین که هر شب برای بچه هاتون قصه میگین تا بخوابن، حتما دیگه از یه سنی به بعد دیدین که شبها دیگه اونها هستن که براتون قصه میگن! ما البته جند ماهیه که قصه گفتن رو برای نوشایی شروع کردیم. چون قبل از اون خوابش ممکن بود بریزه به هم ولی الان دیگه میدونیم که از این جهت مشکلی براش پیش نمیاد و مثلا به قصه خونی ما عادت نمیکنه. ولی هنوز هیچی نشده حالا هر چند شب یکبار این ما هستیم که میشینیم پای داستانسرایی هاش: ".....اوف میکنه و پوف میکنه و ...." - "(آهنگین) نه در رو وا نمیکنم، نه در رو وا نمیکنم!" - "بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود..." و خلاصه.... ترکیبی از مدل داستانگویی من و باباش رو بهمون تحویل میده! البته باید اعتراف کنم که بعضی قسمتهای داستانهای بچه گونه رو به کل فراموش کرده بودم که البته به لطف حافظه خوب بابایی داره کم کم جبران میشه و این قصه خونی ها یه نفعی هم برای خودم داره تا مثلا یادم نره که "شنل قرمزی" با "RAV4" نرفت خونه مادر بزرگش بلکه با پای پیاده رفت وسط جنگل! یا "کدو قلقله زن" بهیچوجه "remote control" و یا "universal control" نداشته که بشه وسط قل زدنش نگهش داشت! و ....

دیگه اینکه ... آخی.... خیلی از مامانها تو این سایتشون هی از باباها تعریف میکنن... من "راستیاتش!" زیاد نمیتونم.... به نظرم یک کم لوس بازی میاد... ولی خوب انگار یکی دو بارش حلاله! آخه همزمان با تولد شانا جون تولد بابایی اش هم بود.... نتونستم اونموقع بنویسم ولی حالا مینویسم:

"دد" جان..... تولدت مبارک..... 

(آخه نوشا به باباش میگه "دد"!)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:38  توسط مامانشون اینا!  | 

چقدر حال و احوالاتم توی این چند وقت گذشته فراز و نشیب داشت. الان حس میکنم بهتر هستم ولی بهر حال انگار عادت ما زنهای ایرانی شده که همیشه نگران چیزی باشیم.... بگذریم...

چند روزیه برگشتم سر کار.... خیلی تغییر مهمی بود و چه بسا لازم.... شانایی هم تو این فاصله ۱ سالش شد و بقول ماجی: "سر سری سر سالشه - دختر من (یک) سالشه!" قربون اون ادا اطفاراش برم، مثل خواهرش هم تمام تمرینات فوت کردن شمع رو تو تولدش به باد داد و فقط به کیکش خیره شده بود!  خانم خانمها هنوز راه نمیره ولی این پله ها رو با اون شیب تندشون چنان تند تند میره بالا که انگار کوپنی چیزی اعلام شده میخواد زودتر برسه تا تموم نشده!.... وقتی دلش یا آب بازی تو حموم بخواد یا خیلی خوابش بیاد هم البته این کار رو انجام میده! دخترم انقدر کارا تو این چند ماهه یاد گرفته که نگو! با دست و دهنش صدای "بببببب" در میاره، دستشو کنار گوشش میبره میگه "ادا" (یعنی "الو")، دست میده، برای نشون دادن دماغش فین فین میکنه، میگیم چشمک بزن چشمهاشو محکم به هم فشار میده، سرشو رو بالش میذاره مثلا بگه من خوابم (!)، صدای چند تا حیوون رو درمیاره که البته محبوب ترینش براش "کو-اک کو-اک" کردنه که ماجراشو تو پاراگراف پایین نوشته ام و خلاصه هزار جور تقلید کاری و شیرین کاری که آدمو مجبور میکنه بگیره و حسابی بچلوندش! 

یه روز نشسته بودیم دیدیم یکی از کتابهای نوشا رو هی باز میکنه و صدا در میاره. نگاه کردم دیدم تو اون صفحه عکس اردک داره و اونهم با دیدن عکسهاش هی میگه "کو-اک  کو-اک"!! کتاب رو بستم و دوباره باز کردم دیم بعله! بازم تا اردکها رو دید همون صدا رو از خودش در آورد! انقدر بوسیدمش که نگو! دیگه حالا هر پرنده ای رو هم که میبینه براش "کو-اک کو-اک" میکنه! صدای "مو" هم البته در میاره و دستشو بالا سرش میبره انگار که شاخ داره!!

برای غذا خوردن هم جز چند لقمه اول دیگه باید حتما بهش رشوه داد تا دهنشو باز کنه! مثلا اسباب بازی چیزی.... وقتی هم که اون از دستش میفته دوباره با سماجت دهنشو میبنده!! ممم!

 اینها هم چند تا از کارها و حرفهای جالب نوشا خانوم جون:

- ابرها رو کی خرابشون کرده؟ (نه عزیزم! باد اومده اونها این شکلی شدن!)

- برای تولد ۲ سالگی نوشا و آریانا جون هرکدوم یه خرگوش اسباب بازی از دایی هومن هدیه گرفته بودن که نوشا بعد از این همه مدت یه روز به این موضوع اشاره کرد که من و آریانا هردو خرگوشهامون same همه! قلبم وایستاد..... یادم اومد که از پارسال هم یادشه که همسایه روبرویی بهش یه گچ کوچک داد که باهاش بازی کنه.... چون اولین باری که امسال براش گچ گرفتم دوید رفت همونجا که پارسال براش همسایه مون نقاشی کرده بود شروع کرد به نقاشی!

- وقتی شانایی از روی خواب آلودگیش مثلا دستمو گاز میگیره نوشایی سریع خم میشه دستمو میبوسه و بعد میپرسه: "بهتر شد؟" عزیزم....

- چنان با حوصله با این لگوهاش "هواپیما" میسازه که نگو! نه یکی نه دوتا که ۵-۶ تا...تازه براشون خلبان هم میذاره!

- عمو به نوشا دستمال میده که دستشو پاک کنه و من بعدش ازش بابت این کار تشکر میکنم. اونوقت نوشا خانوم تذکر میدن که "نه تو نگو مرسی مامی" بعد خودش میگه: "مرسی عمو!"

- وقتی از زبون اشیا با نوشا خانوم صحبت میکنم میگه: "آخه بابا جون! اون که دهن و چشم و ابرو و دماغ نداره که (صحبت کنه!)"

.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:56  توسط مامانشون اینا!  | 

"هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟

زانکه بر این پرده تاریک

                  وین تاریکی نزدیک

        آنچه میخواهم نمیبینم

           وآنچه میبینم نمیخواهم....................."

 

دلم باز هم گرفته..... و باز هم .... و باز هم ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 23:51  توسط مامانشون اینا!  | 

- عادت کرده هر جمعه (آخه چجوری حس میکنه که یکهفته گذشت؟!) وقتی میرم دنبالش بهم بگه که نوبته استخره امروز! کــــــف!

- "میسی که بیام پاتی آویدی بابایی. مای تامی فیلز آل بتر!(my tummy feels all better)"

- "چشم مامان جونم - چشم بابا جونم!" (حالا بماند که فقط چشمش رو میگه ...)

- قبل از خواب به بابایی میگه: "بابایی بیو جیش کن، مسواک بزن و فین کن."

 - وقتی میخواست کفش جدیدش رو بپوشه هی میگفت: "این کفش مثل مال آریاناست." چون منم به آریانا جون یک جفت کفش جدید هدیه داده بودم اصرار داشتم که نه اون یه شکل دیگه بود: "نه مامان جون کفش آریانا جون یه جور دیگه است"... تا اینکه توی مهدش یه روز دیدم ای بابا... اون آریانای مهدشون رو میگفته که واقعا هم کفشش مثل همین جدیدس.... انقدر خجالت کشیدم!

- وقتی از قول مثلا جورابش باهاش صحبت میکنم میگه: "نه اون که دهن و دندون و چشم و ... ندایه که صحبت کنه!!"

- رفته پشت سر عمو بهش میگه: "من پشتمتون!!" یعنی پشتتون هستم!

- "نه هست" = "نیست"!

- خواهرش هم که دیگه منو کشته.... تا حد میلی ثانیه رو پاهاش بدون کمک می ایسته ولی اصولا از هر فرصتی استفاده میکنه که جایی رو بگیره و بلند شه. از پله کوچیکه چند هفته پیش در کمال ناباوری اومده بود بالا.... حالا هم تمام پله ها رو تند تند میره بالا.... چند هفته ای هم هست که کلمات بیشتری میگه: "تا..." (افتاد) "با..." (بالا) "بب" (بابا) "مم" (ماما) ..... میگیم شانایی بوس کن لبشو میچسبونه به صورتمون.... میگیم دماغ فین فین میکنه... امروز هم ادای عطسه کردنشو درآوردم اونم تکرار کرد! اگه بخوام غذا بیشتر بخوره باید وسطش یا بهش آب بدم یا اسباب بازی! وگرنه دهن باز نمیشه!!

 

آخ قربون تابستون برم.... آخر هفته ها همش ددر میریم....

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:6  توسط مامانشون اینا!  | 

بهار-تابستان سال ۲۰۰۳ میلادی درحالیکه نوشا جون رو باردار بودم با بابایی اومدیم کانادا برای landing من.... تو چند نشست و برخاست دیدمشون...بدون اغراق وقتی به جمع ما مثلا جوونترها ملحق میشدن هیچ چهره دیگه ای بنظرم زیبا نمیومد... .وقتی پای صحبتهاشون مینشستم واقعا دلم میخواست این عنوانهای کاغذیمو همه رو پاره پاره کنم چون هیچکدوم به پای تجربه ها و نکته بینی هاشون نمیرسید... چقدر اونروز تو پارک بخودم بالیدم وقتی ازشون تذکری در مورد دخترک یار تودلیم شنیدم که از اون به بعد کلی حواسمو جمع کردم که چیزیش نشه...

تابستان سال ۲۰۰۴ میلادی دیگه مدتی بود که نی نی عزیزم بدنیا اومده بود و در کانادا مستقر شده بودیم و نوبت من بود که برم سر کار و این عزیزم رو به کسی بسپرم تا مادرانه ازش نگهداری کنه.... ولی اصلا سر دو راهی نبودم. تمام دل و فکرم به یکنفر بود. ولی آیا خودشون هم راضی بودن؟ آیا همسرشون که هنوز منو ندیده بودن اجازه این لطف بزرگ رو به ایشون میدادن؟ تازه... من چجوری جبرانش کنم خدایا... ولی دلمو زدم به دریا... و ... چیزی که این بین دیدم نه یک آغوش باز و پذیرا، بلکه دو آغوش مهربان و آرامش دهنده و دوست داشتنی بود... حتی وقتی بهشون گفتم که خوابوندن نوشایی کار سختیه، فقط با آرامش و وقاری وصف ناپذیر بهم لبخندی زندند که "نگران نباش...."

تابستان ۲۰۰۵ هم که سرشار بود از خاطرات بودن با "ماماجی" که البته تنها و بدور از "بابا حمزه" اومده بودن پیشمون... ولی بهرحال داشتن "ماجی" و "پدرجون".

تابستان ۲۰۰۶ هم در کنار "مامان پروین" و "بابا ناصر"، شانای عزیزم بهمون ملحق شد. "پدر جون" بود ولی نه انگار... آخه "ماجی" راه دوری رفته بود.... خدا رو شکر که چند ماه بیشتر ما رو تنها نذاشتن...

و حالا تابستان ۲۰۰۷ میلادی،... ای خدا.... اینا چیه از چشمام سرازیر میشن... چرا دلم اینقدر گرفته.... نه بابا برمیگردن.... باشه ولی یکسال دیگه؟... شانایی من.... مبادا بزرگ که شدی بگی مامانی مگه تو نوشایی رو بیشتر از من دوست داشتی که سپردیش دست مادر و پدربزرگش که در غیابت ازش نگهداری کنن ولی منو میخوای بدست غریبه بسپری .... ماجی جونم، پدر جون عزیزم... حالا تو این یکسال من به نوشایی چی بگم؟ وقتی که میگه بریم پیش ماجی؟ بریم پیدرجون؟ ای بابا چقدر به این طفلکی بگم که grandma و grandpaها همه ایرانن؟....

چقدر خاطرات هست از لحظات شیرین با شما بودن که تو دل همگی ماست مخصوصا این دخترکم... و چقدر خاطره از این نازنین هست که هر موقع دنبالشون میگردم باید سراغشونو از شما بگیرم... اولین دندونی که درآورد... اولین بار که چهاردست و پا رفت... چقدر ....

دیگه اشک مجال نوشتن رو بهم نمیده....میبوسمتون و براتون آرزوی بهترینها رو دارم..... و میدونم که این نیز بگذرد..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 21:18  توسط مامانشون اینا!  | 

دیگه چندین وقته که میتونه خودشو از حالت خوابیده به حالت نشسته برگردونه و از اون مهمتر اخیرا هم میتونه خودشو تا چند لحظه کوتاه بایستونه....زبونشو میشناسه و وقتی ازش میپرسیم (اگه بخواد البته!) نشونش میده. تا حدی بای بای و چیزای ریزه پیزه رو هم میشناسه. بازی بده بستون رو هم یاد گرفته.............

دیگه شمارش معکوس داره شروع میشه و چند وقت دیگه سرکار رفتن رو باید از سر بگیرم. البته چند و چونش هنوز معلوم نیست ولی خوب اگه شخص مناسبی پیدا کنم ترجیح میدم دیگه شانایی رو تو خونه نگهدارم و نبرمش بیرون. نوشایی هم که به سلامتی مدرسه اش سپتامبر شروع میشه و اونوقت اونهم یکروز در میون میمونه پیش خواهرش....

۲۴ می تو مهد نوشایی برنامه "کنسرت بهاره" برگزار شده بود که کلاس اونها هم هنرنمایی میکرد... دخترم هم تا نصف برنامه خیلی خوب پیش رفت ولی بعدش کلاهشو درآورد و داد به معلمش که یعنی اون بجای نوشا بخونه!

هوای تابستونی باعث شده که کلی در طی روز فعال بشم (البته به نسبت وضع خودم تو زمستونها که دلم میخواد همش تو خونه باشم!) ۲ بار هم نوشایی رو البته بهمراه خواهریش بردم برنامه آشپزی پیش دبستانی ها که خیلی بهش حال داد. زودتر از همه ساندویچهاشو میخورد و تقریبا اصلا حواسش به داستان روز نبود چون دلش یه ساندویچ دیگه هم میخواست! آخر هفته ها هم که دیگه با دوستان تو پارکها یا تو حیاط خونمون قرار باربیکیو میذاریم که کلی مزه میده.... گرچه طفلکی شانایی برنامه خوابش بلا استثنا این مواقع میریزه به هم... "عدذیدم".... ولی نوشایی در عوض آی کیف میکنه...خاک که ببینه، نمیدونم "سی دخت هاجرو-ه" یا چی که هی "خودشو تو گل میپلکونه"!! و این کارش عجیب باعث میشه که بقیه بچه های اون دور و بر هم همین کارو بکنن و خدا میدونه مادر و پدراشون چقدر این وسط برای ما "صلوات" میفرستن که ببین بچه شون چی یاد این بچه ما میده!

این جند تا رو هم بگم و برم:

- مامان "...م" درد اومد and it hurt my feelings!!!

- اوه "پوپو" چرا نمیاد؟! باید گلابی بخورم!!

- نه من پرنسس نیستم. خانم خانمهام!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 14:27  توسط مامانشون اینا!  | 

تو ایران که بودیم کم کم نشستنهاش شروع شد و بعدش که برگشتیم هنوز تو این کار خبره نشده چرخیدن به روش غلتکی رو به سینه خیز تبدیل کرد... دندون دومش رو هم هفته پیش دورآورد و حالا ۲ تا بالایی ها تاول زدن که عملا منو کشتن بس که این دخترک رو اذیت کردن و اون هم همه اش دلش میخواد که بغلش کنم... خوابش بعد از ایران اومدن و کمی cry out خیلی خوب شده بود، حتی چند شب ۱۰-۱۲ ساعت خوابید ولی از اونجا که ما از این موضوع خیلی ذوق زده شده بودیم، خانم فهمیدن که انگار باید شبها دوباره از خواب پاشن وگرنه عیبه مامانشون حسابی بخوابه! البته خواهر بزرگه شیفت کوچیکه رو تو این مدت تحویل گرفته بود و به زیبایی تمام شبها ما رو بیدار میکرد که مبادا خیلی شب بیداری یادمون بره!

امان از این حوادث که دست از سر بچه های ما بر نمیدارن.... دیگه ریزه میزه ها و روزمره هاشو نمیگم. ولی از اون گنده هاش یکی اینکه تو تهران خانم کوچیکه از روی تخت پرت شدن پایین و مارو تا ۳-۴ صبح تو بیمارستانها سرگردون کردن.... البته طفلکی اون تقصیری نداشت. بقول دوستی ما بزرگترها باید کمی بیشتر هواشونو داشته باشیم.. یکی دیگه هم چند شب پیش بود که دست خانم بزرگه موند لای در آسانسور.... در حقیقت بین در عقبی و جلویی و هیچ جوری هم باز نشده تا یک نفر پیداشده که خدا عمرش بده با زور اون و بابایی یا هم بالاخره دست نازنین دخترم رو بیرون آوردن.... خلاصه اونشب درگیر اورژانس و عکس و اینحور چیزا شد دخترکم و دستش کلی ورم کرده بود و از روز بعدش هم کبودیهاش شروع شدن... البته خداروشکر شکستگی پیدا نکرد و دیروز هم دکتر گفت که به خیر گذشته... ولی براش درسی شد که حالا حالاها یادش نمیره... البته عزیز دلم این وسط شیرین زبونی هم میکرد. دست سالمش با اون یکی احوالپرسی میکرد که "چطوری خوبی؟" اونهم میگفت: "نه اوف شدم! رفتم لای در آسانسور!!"....

روز مادر هم یه گلدون کوچولو با گلهای معطر توی مهد دکور کرده بودن که بعد از اینکه با کلی هیجان بهم دادش و happy mother's day غلیظی هم باهاش بهم گفت، ازم خواست که نایلونشو باز کنم که باهاش بازی کنه!!!

خداروشکر هنوز هم روابطش با خواهرش (منهای بعضی وقتها که بازیهاش خرکی میشه!!) حسنه است. مدتی پیش هم که تختشو عوض کردیم و تخت بزرگتری براش خریدیم اصلا بدون هیچ اصرار و اذیتی که مثلا نه این مال من نیست و اونو میخوام و این حرفها، رفت و توی تخت جدیدش خوابید... گرچه حالا دیگه شبها ازش راحت میاد بیرون و گاهی می بینیم نصفه شبی خانم نشسته داره وسط اتاقش بازی میکنه!!

جاتون خالی روزهایی هم که هوا خوبه میریم حیاط و یا میزنیم بیرون.... یکبار هم رفتیم دنبال بابایی و باهاش ناهار رفتیم پارک. خیلی قدر این ماههای آخر مرخصی رو میدونم... گرچه یه دل میگه برو برو... یه دل میگه بمون بمون.... ولی بالاخره قرارمو با مدیرم گذاشتم که باهاش صحبت کنم تا برای برگشتم برنامه ریزی کنم.... برنامه های دیگه ای هم این وسط هست مثلا رفتن نوشا به مدرسه که باید به اونها هم برسم....

باز هم برای ثبت در این دفترچه خاطرات: نوشا جونم، توی ماه مارچ "یادته رفتیم با هم نمایش جک و ساقه لوبیا؟".... تولد خاله سمیرا هم چند شب پیش "یادته"؟... هفته پیش تو حیاط برای مهمونامون باربی کیو راه انداختیم هم "یادته"؟! که ماجی جون اومد تو رو ببوسه گفتی: "وقت بوس بازی نیست وقت Jello-س!!"...(بماند که اونروز هم کلی شیطنت کردی ولی عیب نداره... انرژی شما بچه ها بالاخره باید یه جوری به مصرف برسه تا شبها راحت بخوابین دیگه!!...)

اونروز صبح بهش میگم بریم پایین صبحانه بخوریم، میگه :"بریم ببینیم برام Peanut butter خریدی یا نه!" دیگه هم مدتیه که ایشون به ما یا شانایی یادآوری میکنن که مثلا "نه دستتو نکن تو دهنت" یا "مامانی، بابایی، با هم بلند حرف نزنین، مامانی به بابایی بگو sorry حالا hugش کن و ببوسش!" یا "مامانی happy باش!".... اخیرا هم مدتیه که معنی "هارمونی" رو بخوبی فهمیده... میخواد که مثلا تکه ای از یه آهنگ رو من با دهنم بزنم و تکه ای از اون رو اون و همینجوری ادامه بدیم.... بازم بگم؟ خیلی چیزای دیگه هم یاد گرفته ولی... نه نمیگم! حمل بر خودستایی و دخترستایی میشه به شدت... اونوقت بقول دوستی این صفحات هم به قمپزخونه تبدیل میشه! همینقدر که نوشتم کلی خودم کیفیدم... شما رو نمیدونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:51  توسط مامانشون اینا!  | 

جاتون خالی... چند هفته پیش برای یه سفر کوتاه رفتیم ایران. دو سه ساعت به سال تحویل اونجا بودیم. البته برای ثبت در این خاطرات فقط بگم که نوشا خانم خیلی در مسیر رفت اذیت شد ولی خوب بجاش از روز دوم اونجا خیلی همکاری کرد و مسیر برگشت هم تلافی کرد و گذاشت ما یک کم آب خوش از گلومون پایین بره. شانایی هم که خوابش پدرمون رو درآورد و بابایی طفلک سر سال تحویل مشغول خوابوندن ایشون در car seatشون سوار بر ماشین عمه بود!

هرچقدر نوشا اونجا انگلیسی حرف زد در عوض از روزهای آخر تا همین الآن که این لاگ رو مینویسم زده به اون کانال و همش فارسی حرف میزنه!  اونهم چه چیزایی میگه... "عمو... تو که همش میخوابی!"، "آلان خورشید خانوم ایرانه!"، "دلم چقدر تنگه!..."، (مامانی: شانایی ببین خواهر نوشا میگه چقدر من خواهرم رو دوست دارم... نوشایی: "نه! من که اینو نگفتم!"، (به بابایی در حال جارو کردن برگها: " آفرین بابایی، دایی می یسی... آفففرین".....

 شانا جون هم که اونجا معرکه گرفته بود... دیگه رسما برای من گریه میکرد و صدام میکرد: "عجججیجم (عزیزم)..." یا "عجججیج دد" (عزیز دلم)..." ازشیرین کاریهاش هم این که از شوهر عمه اش "بیب" زدن با دماغ مردم رو یاد گرفت و سرسری رو که چند وقت پیش گذاشته بود کنار با پشتکار ادامه داد (!) و اینجا هم "نا-نای نای" رو شروع کرده و به مبارکی و میمنت بالاخره دیشب دستم به یه تیزی توی دهنش خورد که انگار یعنی "دندون در آورده خانم.."....

دیگه روال زندگی برگشته به همون روال قدیمی... فقط هوا که خوب میشه دیگه میپرم بیرون... از وقتی برگشتیم نوشایی کلاس شناشو شروع کرده و دو سه تا دکتر هم برای چک آپ سالینه اش رفت... تصمیم دارم اسمشو تو مدرسه محلمون بنویسم که اونوقت معنی اش اینه که یکروز در میون میمونه خونه پیش شانایی... دنبال کسی هستم که بتونم جفتشون رو برای وقتی میرم سرکار پیشش بذارم... حالا تا ببینیم چی میشه...

شانا هم که همچنان چشمش عفونی میشه... یکسری آزمایش هم قبل از رفتن داده بود که انگار بخاطر اونها باید تا یه مدت طولانی آنتی بیوتیک بخوره... البته دکترش میگه سنش بره بالا مشکلش هم رفع میشه... خداکنه چیز حادی نباشه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:32  توسط مامانشون اینا!  | 

هنوز غلت زدناش از سینه به پشت کامل نشده شروع کرده خودش رو چه از رو شکم و چه طاقباز به جلو کشیدن! مدتی هم هست که وقتی خیلی دیر به دادش میرسم در پایان گریه هاش انگار ادای منو در بیاره که مدام میگم "عزیزم" صدا میکنه: "عدید(م)"!! انقدر قشنگ که دلم براش ضعف میره.... برای خواهرش هم که تازگیها شده همبازی جدید... چون بیشتر میتونه بشینه و یا توی این excersaucerاش بایسته اونهم بیشتر باهاش ارتباط برقرار میکنه. ولی نمره خوابش فعلا در حد پاسه تا ببینیم بعدا فرجی میشه یا نه!

خواهرش هم که به روال معمول هر ۳ هفته یکبار، سرماخورد ونزدیک یکهفته موند خونه.... چند روز اولش خیلی خوب بود ولی روز آخر خیلی کلافه شده بود که دیگه جمعه فرستادمش بره.... کمی دختر سختی میشه وقتی ناخوشه. گرچه تو خونه باهاش انواع برنامه ها مثل خمیربازی و نقاشی و پازل و رقص و کاردستی و بادکنک بازی و خواندن حروف و ... اجرا میکنم ولی بازم به کارهای ساده روزانه که میرسه، مثل خواب و خوراک و دستشویی و ... اصلا همکاری نمیکنه و کارمون به دعوا میکشه... منم که سریع عذاب وجدان میاد سراغم و خلاصه... هوا هم انقدر بد شده که نمیشه بردش بیرون... بابایی هم طفلک کوهی از کار رو سرشه و روم نمیشه بهش بگم نوشا رو ببر بیرون...

گفتم خواندن حروف... خداروشکر نوشایی تقریبا تمام حروف انگلیسی رو میتونه بخونه... بعضی وقتها هم چیزایی رو که مینویسه شباهت میده به حروف و اعداد که دقیقا هم درست میگه. بتازگی هم شروع کرده ۱۰و ۱۱ رو خوندن.میگه one and zero makes ten یا one and one makes eleven. اینها به یه طرف ولی لجباز شده مثل چی.... یه مدت خیلی باهاش کل کل میکردم و نمیشد درست حسابی متد timeout رو استفاده کنم. ولی فکر کنم دارم یواش یواش راهشو یاد میگیرم و اونهم یواش یواش میفهمه که این براش بهتر از دعوا شدنه.... خوب حق بدین دیگه... بچه ای که از الآن میخواد حرف حرف خودش باشه باید یجوری بشه کنترلش کرد.

کلاس باله شون هم به سلامتی تموم شد.... دیدنی و شنیدنیه که تو کلاس مدام مربیه صدا میزنه "نوشا بیا اینجا"، "نوشا نزن به آینه"، "نوشا اینجا کلاس باله است نه رقص!".... خلاصه... ولی بهرحال کلی باهاش کیف کرد... تا میرسید تو کلاس میدوید میرفت کنج آینه ها و میشمرد: "یه نوشا، دو نوشا، ۳ نوشا، ۴ تا نوشا!!"....

خداروشکر میونه خواهرها باهم هنوز هم خیلی خوبه... تو ماشین که هستیم براش صحبت میکنه میگه:

Look Shanaie, Sun is shining, birds are singing...

اگر هم جایی که عادت داره ببیندش پیداش نکنه سراغشو میگیره که کجاس شانایی؟ گاهی هم مثل ما که خودش رو بر وزن شعر پدربزرگش صدا میکردیم "نوشا خانوم طلایی" خواهرش رو صدا میکنه: "شانا خانم طلایی".... البته باید ۴ چشمی مواظبش باشیم که مثلا غذایی رو به زور به خوردش نده یا اسباب بازی نامناسبی رو براش نیاره...

از جملات قصارش هم چیزای جالبی هست که چندتاشو مینویسم:

مثلا به جوراب خوشگلش میگه:

Tap dancing tinky winky foot JOORAB!

یا مدام میخواد مثل این کارتون Diego همه رو بره نجات بده! از تار عنکبوت گرفته تا ماهی توی ساعتش! همه به کمکش احتیاج دارن! حالا یکی نیست به این "تنبل خانم" بگه تو اسباب بازیهای خودت رو مرتب کن، نجات دادن این و اون پیشکشت!

پینوشت: من تو عکس گذاشتن بسیار تنبل تشریف دارم.... ولی یادم نمیره. چشم عکس آوین نازخانم رو هم میذارم..... فقط باید اول آب و جارو کنم بعد.... همینجوری که نمیشه عکس نوه ماجی جون رو اینجا گذاشت. کلی هم رونما داره تازه.... (خوب گفتم ماجی جون؟ )

راستی نگفتم که این شانا خانوم بغل یکی از عموهاش که بوده یدفعه در ظرف شکلات رو باز دیده و د حمله!!  تمام لباس عمو و دهن و صورت خودشو کرده بود قهوه ای! آخه یکی نیست بگه جغله خواهرت تا ۲ سالگی اش شکلات نخورد تو حالا میخواهی از ۶-۷ ماهگی شروع کنی! ایول!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 21:29  توسط مامانشون اینا!  |